تبليغاتX
من و این همه تنهایی........
خداحافظ............

میخواهم دعوتت کنم.............

به شبی پر از هیجان...........

شب دیوانگان!!...........

اینجا فریاد حکمفرماست...........

علامت سوال میمیرد.........

وتو آزادی تا زنده باشی!!...........

بیا!............

دعوتم را رد نکن..........

شب خوبی است...........

پس با من برقص.........

ای حقیقت دروغین!!.........

هیچکس معنی حرفهایم را نمی فهمد........

و هیچکس هم سعی نمیکند..........

تا بفهمد!!..........

ولی اینجا نیازی...........

به معنا نیست.........

چون.......

معنای دیوانگی.......

ازادی است!!.........

بیا!بیا!..........

نترس........

گرچه ترسناک است...........

ولی.............

تو هیچگاه دیوانه نمیشوی.........

ای حقیقت دروغین!!..............

با من برقص............

رقص خاک...........

رقص مرگ.........

رقص خون........

رقص دیوانگی!..........

برقص.....

بامن.....

فقط با من.......

مرگ زیباترین هدیه خداست!!!!

زندگی پسترین هدیه خداست!!!!

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 21:22 توسط علی(devil) |

خسته ام از نوشتن،از عشق …از نوشتن از این همه دروغ…

خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه..............

خسته ام از این مستی و سردرگمی…خسته از جستجو کردن...........

فراموش کردن هستی ام …وجودم…..

خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم….........

خسته از دویدن… برای رسیدن…برای رسیدن به هیچ!................

خسته ام از این اعتیاد قلبم به نگار و عشقش…از اعتیاد چشمانم به اشک............

خسته از باور دروغی بنام عشق…خسته از این قمار …از قمار دل…

قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده….........

بازنده ای بیش نخواهی بود…................

 قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود................

 که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد… چکشی که فقط خرد میکند...........

و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید.........

شاید چکش به دستان قمار فردا باشند..................

خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل…خسته از بریده شدن...........

دستم به دست این خرده شیشه های مقدس…...........

خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه...........

خسته از شنیدن صدا در دل…که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد…......

خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشهء عشق............

 خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین…........

خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوال رفتن عشق…...........

خسته ام .. خستهء .. خسته...........

یادته گفتم بی تو زندگی پوچه!!!!!!یادته!؟!!!

یادته گفتم بی تو تنهاترینم!!!!یادته؟!!!!!

حالا بیا ببین دروغی بهت نگفتم................

کاشک میشد دور اسمت یه خط قرمز کشید....کاشکی

دیگر نیست نای ماندن......پایان آغاز رفتن.......

چاقویی پنهان تهه گنجه.....دستای سردم.......رگ های سبزم

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/04/22ساعت 0:0 توسط علی(devil) |

.........شاعر دنیا، من اگه بودم...........
.............آغاز شعرم، با کلام پدرم بود..............
..........تشنه تو صحرا، من اگه بودم..........
.............آب حیاتم توی دست پدرم بود............
................وای اگه گندم،پوست تنم بود.................
...........اون که با دستاش، منو می کاشت پدرم بود...........
........ریشمو تو خاک اگه می ذاشت پدرم بود...........
........پدر جونه، پدر روحه، پدر دینه و ایمونه.........
........پدر خسته، پدر بیزار،از این دنیای دیوونه........
...........از این دنیای دیوونه....................

.......پدر نوره، پدر امّید، پدر عشقه که می مونه..........
........پدر خندون، ولی گریون، از این دنیای دیوونه...........
.........از این دنیای دیوونه...............

روز همه پدرا مبارک

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 0:24 توسط علی(devil) |